کتاب وردی که بره ها می خوانند- نویسنده رضا قاسمی
کتاب وردی که بره ها می خوانند بازآفرینی تازهایست از داستانی که نخستینبار در آوریل ۲۰۰۲ با عنوان «دیوانه و برج مونپارناس» خلق شد؛ روایتی بداهه، شببهشب، که طی ۴۲ شب متوالی در سایت شخصی نویسنده، مستقیماً زیر چشم خوانندگان نوشته و منتشر گردید. تجربهای نوآورانه در ادبیات معاصر، که مرز میان مخاطب و نویسنده را شکست و داستان را به یک اجرای زنده بدل کرد.
کتاب وردی که بره ها می خوانند اما نه صرفاً بازنویسی، بلکه بازتولد آن روایت است؛ با زبانی غلیظتر، تاریکتر، و شاعرانهتر؛ روایتی که مخاطب را به جهانهای درهمشکسته ذهن، عشق، و هویت میکشاند.
بخش کوتاهی از فضای رمان، در بازنویسی ادبی:
چرا هیچ خلوتی، واقعاً خلوت نیست؟ چرا در صمیمیترین لحظهها، جمعیتی نامرئی در اطراف ما شلوغ میکنند؟ تختخوابی که باید جای آرامش دو تن باشد، چرا به صحنهی عبور ارواح بیچهره بدل میشود؟
چرا هر انسان، تنها یک «خود» نیست؟ چرا در چهرهی معشوق، ناگهان بیگانگانی را میبینیم که انگار از ما چیزی پنهان کردهاند؟ چرا عاشق کسی میشویم، اما در آغوش دیگری فرو میافتیم؟
عشق چرا اینگونه آشفته و بیقاعده شده؟ چرا شبیه ضیافتیست که همه، بیپروا و بیوقفه، در آن دیگری را میبلعند… جز من، که همیشه بلعیده میشوم؟
شاید آن شب که از دردم گریه میکردم و سر بر شانهات گذاشته بودم، تنها نبودم. شاید تو نبودی. شاید مفیستو بود… در لباسی از مهربانی، با بوی سرد گناه و شعلهی خندهای که خاموش نمیشد.
اولین رمان آنلاین فارسی؛ تجربهای بینظیر از نوشتن بیمرز
کتاب وردی که بره ها می خوانند نه فقط یک رمان است، بلکه یک تجربه شخصی، صادقانه و بیواسطه است؛ روایتگری که پیش چشم خوانندگانش متولد شد، شببهشب، لحظهبهلحظه، بینقاب و بیفاصله. این اثر، نخستین رمان آنلاین فارسی است؛ رمانی که بیش از هر چیز، شخصی است، و این شخصیبودن را نهتنها در مضمون، بلکه در فرم، روایت، و حتی زبان نیز فریاد میزند.
نویسنده، خود اعتراف میکند که این سبک از رمان هرگز به آن «ساختار ایدهآل کلاسیک» نمیرسد — و شاید زیباییاش دقیقاً همین باشد: نبود ساختار. این کتاب، بیشتر شبیه چند حلقهی پراکندهی فیلم است از زندگی انسانی گمشده در زمان؛ برشهایی از گذشته و حال که با نگاهی مدرن و روایتی تجربی، بههم پیوند خوردهاند. گاه با پریدن از خاطرهای به خاطرهای دیگر، گاه با شکستن خط زمان، و گاه درونکاوانه و بیپروا.
چنین بازیهایی با زمان، در ادبیات جهان تازه نیست، اما در ادبیات فارسی، کمتر کسی اینگونه بیهراس دست به آزمون زده است؛ آنهم با زبانی سرشار از لطافت، احساس، و واژگانی که بهطرزی ساده، اما خلاقانه، گذشته را به حال، و رؤیا را به واقعیت پیوند میزنند. در این رمان، هر واژه پلیست به زمانی ناشناس، به حافظهای شکسته، به لایهای پنهان از ذهن انسان.
بازی با زمان و ذهن؛ روایتی از مالیخولیا و عشق نافرجام
در همان فصل نخست، وقتی مرد در بیمارستان دراز کشیده و ذهنش را رها میکند تا سفرش را آغاز کند، ما وارد جهان او میشویم:
«همینطور که دراز کشیدهام روی تخت، هیچ کاری ندارم جز آنکه فکر کنم… به همه چیز…»
و «همه چیز» از فکر آغاز میشود — از فکری به یک عشق ناتمام. عشقی که چون همهی عشقهای دیگر این مرد، ناکام مانده و رد زخمش را بر جان و حافظهاش گذاشته است.
تنهایی، دستمایه دائمی این روایت است. تنهاییای که حتی در عاشقانهترین صحنهها نیز سایه میافکند؛ حتی در آغوش کشیدنها، بوسهها، و خلوتها:
«چرا هیچ خلوت عاشقانهای واقعاً خلوت نیست؟ چرا در تختخوابی که باید آرامگاه دو دل باشد، جمعیتی ناپیدا در رفتوآمدند؟ چرا هرکس چند نفر است، با چهرههایی ناپایدار و تکهتکه؟»
مرد، بهدنبال جزیرهایست که فقط خودش و معشوقش در آن باشند — اما همیشه چیزی، حجابی، فاصلهای، مانع رسیدن او به آن جزیره میشود. گویی مشکل نه فقط از او، بلکه از زمانه است؛ عصری که رابطهها در آن شکستخورده، گسسته و تهی از «خلوت» شدهاند. این رمان، نگاهی صادقانه دارد به ضعفی درونی، ضعف در برقراری ارتباط، در «با هم بودن» واقعی.
بیپروایی در روایت؛ جسارتی که ادبیات ما نیاز دارد
یکی از شاخصترین ویژگیهای این اثر، جسارت و بیپروایی آن است. نویسنده، از گفتن نمیترسد. نمیپوشاند، نمیپیچاند، و از خط قرمزها نمیگریزد. آنچه میگوید، اگرچه گاه تلخ و آزاردهنده است، اما واقعی است؛ و این چیزیست که در ادبیات فارسی کمتر دیدهایم.
ما قرنها با خودسانسوری زیستهایم؛ در نوشتن، در حرفزدن، حتی در فکر کردن. ناخودآگاهی جمعی ما، ما را از گفتنِ واقعیت بازمیدارد. در این رمان اما، آن تابوها شکسته میشوند. این صداقت بیپرده، همان چیزیست که باعث میشود خواننده احساس کند که این روایت، میتواند روایت خودش هم باشد.
برای تولید محتوای وبسایت، بهگونهای که هماهنگ و یکپارچه باشد، میتوانیم این دو متن را پشت سر هم قرار دهیم. در زیر، متنهای بازنویسیشده و به هم پیوسته را آوردهام:
تراژدی در دل تفکرات و احساسات یک مرد میانسال:
و همه چیز از فکر شروع میشود و اولین فکر، فکر عشقی است که چون عشقهای قبلی مرد، نافرجام مانده است و عشق نافرجام بیش از هرچیز حس تنهایی را به وجود میآورد. تنهایی در تمامی صحنههایی که برای ما تداعی میکند، وجود دارد. حتی در همآغوشیهای عاشقانه. (مرا به یاد فیلمهای آنتونیونی میاندازد به خصوص فیلم “Eclipse”). پس خواننده اندکی با هدف بازی با زمان آشنایی مییابد که شاید نویسنده خواسته باشد برای ریشهیابی تنهایی خویش به سفری در زمان برود و گذشته و حالش را واکاود و به نتیجهای برسد. او میانسال است و مثل همهی انسانهای این سن، دچار بحرانی است که هویتش را جستجو میکند و نگاهش به گذشته و دوران گذاری که نامش جوانیست، بیشتر میشود و با ترسی کودکانه میخواهد نگاهی به کارنامهاش در این سالها بیاندازد. برای مرد داستان، که تنها است، انگیزههای دیگری نیز وجود دارد. انگیزههایی که واداشته که تلخترین خاطراتش را به یاد آورد. خاطراتی که شاید سالهاست آنها را فراموش کرده است. خاطراتی که بیش از هرچیز از عشقهای نافرجام او منشا میگیرند. از ساعتهای هجرانی که گذرانده و از حتی عشق دیگرش، سهتار، که باید چهل تا از آن را بسازد و آنگاه حیران و سرگشتهی صدای ساز چهلم، به خود بقبولاند که زندگیش بیهوده نبوده و همهی اینها پوچی نیست. اما با وجود درگیریهایی که با خود دارد و گاه سعی میکند که این را نفی کند، او به پوچی رسیده است:
“… راستش اگر هنوز زندهام، اگر گهگاه فکر میکنم که پرم از جنبش حیات، فقط و فقط مال بیجربزگی ست.”
وضعیت این مرد در بیمارستان یادآور «مالون میمیرد» بکت است. مردی بیمار که در بیمارستان، در وضعیتی میان توهم و هذیان و گذشتهاش به دام میافتد. البته با تفاوتهایی اساسی که بزرگترین آن، زبان نوشتار است. زبان قاسمی بسیار زیبا و دلنشین و زبان بکت، گنگ و مبهم و دشوار است. هر دو طنز دارند و فلسفهی هردو ریشههایی مشترک دارد. کتاب وردی که بره ها می خوانند ، نوشتههای یک انسان است که در زوالی بیبازگشت روبه مرگ میرود. وردی که بیش از هرچیز یادآور مرگ است و ناامیدی:
“… همان وردی که برهها میخوانند وقتی پیشانیشان حنا میبندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه. همان وردی که من میخوانم… چون همیشه چیزی در من هست که اضافی ست.”
همچنان در جستجوی رهایی در کلمات:
و این همان وردی است که نسلی بهطور مداوم میخواند؛ برای رهایی از دخمهای که به نام «جهان» آن را میشناسیم، و زندگیای که در آن هیچ چیزی جز پوچی وجود ندارد. همهچیز، هیچ است و تو، هیچ چارهای جز غرق شدن در تنهایی و انزوای درونیات نداری؛ تنها راه فرار، یادآوری گذشته است. شاید در این یادها، چیزی برای یافتن باشد. این گذشته بیشتر شبیه به باتلاقی است که هرچه بیشتر در آن دست و پا بزنی، عمیقتر فرو میروی.
در این بین، من به جسارت و بیپروایی در نوشتن اعتقاد دارم، چیزی که در فرهنگ ما ایرانیها به ندرت یافت میشود. حتی در مکالمات روزمرهمان، این شجاعت در بیان وجود ندارد. همین امر باعث میشود که ادبیات ما برای دیگر ملل دشوار و گاهی گنگ باشد. بهعنوان مثال، همیشه یک خط قرمز در پس ذهن ما وجود داشته است؛ خطوط قرمزی که دیگر به بخشی از ناخودآگاه ما تبدیل شده است. ناخودآگاهی که ما را وادار میکند تا هر چیزی را نگویم یا آنقدر در لفافه بیان کنیم که هیچ چیزی، هیچگاه آزاردهنده نباشد. در این رمان، سمبلها شکسته شدهاند؛ ما دیگر به وضوح وقایع را میبینیم و میشنویم. حتی آنجا که نویسنده میگوید: «سهتار ساز اختناق است، ویولن ساز دموکراسی»؛ این پیام بهروشنی منتقل میشود، چیزی که درک آن بسیار ساده است. نویسنده با هنرش توانسته همه را با خود همراه کند، هنری که کمتر نویسنده ایرانی به آن دست یافته است.
بداههنوازی، که شاید بیش از هرچیز، از فضای موسیقی نشأت گرفته باشد، در این رمان نیز به شکلی خاص خود را نشان میدهد. مثل نوازندهای که فارغ از قوانین موسیقی، فقط برای دل خود مینوازد. او از ساز خود صدایی برمیآورد که نه در قالب سبکها و ردیفها، بلکه در سادگی و اصالت خود، از قلب زمانهاش به گوش میرسد. این بداههنوازی، همچون نغمهای است که از درون نویسنده برخاسته و به قلب خواننده مینشیند.
وقتی از تنهایی مردی در غربت میخوانیم، با کلماتی که در خود تلخی عمیقی دارند، به خوبی این احساس را درک میکنیم. این نوشتن از غربت و تنهایی، بیتردید برای هر نویسندهای ساده نیست. بیشتر نویسندگانی که از این فضا نوشتهاند، آنقدر در غم و رنج خود غرق شدهاند که خواننده قادر به درک کامل آنها نمیشود و به این ترتیب، احساس همدردی از دست میرود. اما در این رمان، با تمام تلخیها و درهمتنیدگیهایش، هنری به کار رفته است که بهراحتی از دل گذشتهای تاریک، به دل حال میرسد.
حفرهای در این رمان وجود دارد؛ حفرهای که نشأت گرفته از فاصلهاش با خاک وطن و مردم آن است. جالب است که در این روزها، هیچکسی از جوانان نمینویسد. نویسندگان نسل اول ما، مانند هدایت، جمالزاده و چوبک، زندگی زیادی را در غربت گذراندند، اما همواره ارتباط خود را با فرهنگ مردم ایران حفظ کردند و همین امر باعث ماندگاری آنها شد. این رمان نیز به همین امر اشاره دارد؛ گذشتهای که تصویری زیبا از فرهنگ ایران را به نمایش میگذارد، و از این منظر بسیار لذتبخش است.
زمانهاش در میان گذشته و حال در هم آمیخته است؛ رمانی که در آن، نه تنها فرهنگ ایرانی به زیباترین شکل خود به تصویر کشیده شده، بلکه فضای غربت و تنهایی نیز به شکلی ملموس به چشم میآید. نویسنده با توانایی بالای خود، به خواننده کمک میکند تا این فضاها را حس کند، گرچه درک کامل آنها برای بسیاری از خوانندگان دشوار است.
و در این میان، وضعیت مرد بیمار در بیمارستان، به یاد «مالون میمیرد» بکت میافتد. مردی که میان توهم و واقعیت، گذشتهاش را مرور میکند. در این بین، تفاوت اصلی میان این دو، زبان نوشتار است. زبان قاسمی در این رمان، زیبا، دلنشین و روان است، در حالی که زبان بکت، پیچیده و گنگ است. این زیبایی در نوشتار، به خواننده اجازه میدهد تا وارد دنیای نویسنده شود و در میان کلمات غرق شود.
در نهایت، سوالی که باقی میماند، این است که مشکل این مرد چیست؟ آیا تنهایی، عشق، غربت، هویت یا ترس است؟ شاید همهی اینها، و شاید سکوتی که در دل آن همه چیز گم شده است. سکوتی که بهطور عمیقی فاصله بین گذشتهای دور و حالی نزدیک را پر میکند، فاصلهای که گاهی آنقدر تلخ است که هیچ زیبایی نمیتواند آن را قابل تحمل کند. بهطور کلی، مشکل این مرد را میتوان در این سکوت جستجو کرد.
کتاب وردی که بره ها می خوانند ، وردی است که نویسنده از کیلومترها دورتر برای ما میخواند. ما به آن گوش میدهیم، گاهی با آن میمیریم و گاهی با آن به گذشته خود بازمیگردیم. شاید چیزی در گذشته
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.